سکوت میکنم ! کمتر مینویسم ، کمتر حرف میزنم و حس میکنم که افکار بکرم جملگی پوسیده اند ! پس دفنشان میکنم در دفینه ی اسرار . میگویند : دیوانه شده ای ؟ میگویم : دیوانه ام کرده اید ! مرا چه به حس کردن بوی نای نسیم صبحگاهی ؟! مرا چه به طعنه بر زیبائی بابونه که : چشمان "من" زیبایت کرده ست ؟! به من ربطی نداشت بوی بد چنار در شب ! ... نگاهم را شستید ؛ به تمامی ، و شوق را از چشمان زدودید ؛ به نهایت ، در ذهنم فرو کردید که در پی دلیل مستور شده در پس سلام باشم . حالا دیوانه ام می خوانید ؟! من آن نیستم که بودم ! شما این " من " را ساختید ...
باشد ! باشد ... من اصراری نداشتم ! مگر نگفتم : دنیای تان مال خودتان ؟! مگر ننوشتم :" نمیخواهم در دنیای تان خندیدن و گریستن را . دیگر نمیخواهم در نظر شما محبوب باشم ؛ که محبوب بودن در نظرتان چیزی بیش از منفور بودن ندارد ، که فاصله مهر و کین تان را خود هم به یاد ندارید که هرگز فهمیده باشید ، نخواهم دست گرم تان را که جز به بیم و امید به سویم نیامد . غول تنهای شبهای خاموش خود می مانم ، دنیای تان مال خودتان ، شادی های تان هم بوی نفرت میدهند و عدالت واژه ای که باید بر سردر توالت های عمومی این کثافت خانه نوشته شود تا هیچ کس آن را از یاد نبرد ... " یادتان هست ؟ اینها حرفهای آن روز من ست ! البته ! البته یادم هست که آن روز هم دیوانه ام میخواندید ! و امروز که چون خود شما شده ام نیز هم !
روزی تنها آرزویم این بود که بلندگو در دست گیرم و در گوش تان فریاد کنم و یاد آور شوم که شما وامداران انسانیت جد بزرگ مان " آدم " هستید ! اما امروز آرزو میکنم تا صاعقه ای ، طوفانی ، بلائی ، بیاید و نسل مان را منقرض کند ! تا زمین نفس تازه کند ، آسمان رنگی جز دو رنگی به خود گیرد ، و دیگر زیبائی در میان چرخ های توسعه رنگ نبازد...
این دیوانه را به حال خود واگذارید و خود در پی تحقق بخشیدن به رویاهای پوچ تان همدیگر را سلاخی کنید !
حساب من از امروز ، از شما جدا ، مقصد : دارالمجانین .
والسلام .